دلدادگي و وادادگي برخي از هنرمندان و روشنفكران مشرق زمين در برابر مكتبها يا انديشه هايي مانند مدرنيسم ، پست مدرنيسم و... كه هريك در توفان ها و بحران هاي اقليم فرهنگي اقتصادي خاص خود پديد آمده است ، بدون توجه به خاستگاه اين نظريات و بدون تامل در شرايط تاريخي ، ديني و فرهنگي پديداري آن لطمه هاي بزرگي را متوجه فرهنگ ، انديشه و هنر ملي مي كند. از اين رو، تحليل و نقد اين نظريات از ديدگاه ارزشها، فرهنگ و عقايد ديني و ملي هر جامعه مي تواند مواجهه و برخورد را در مدار تعادل قرار دهد.
آنچه در اين مجال مختصر مي آيد، بخشي از سخنان انديشمند فاضل حسن رحيم پور است كه در دانشگاه تورنتو با عنوان «مدرنيسم آري و نه» بيان شده است.
او در اين بخش از سخنان به اختصار ديدگاه هاي خود را از نظر تاريخي در مقابل كدهاي مدرنيته غربي مطرح كرده است. در اينجا شايسته است از تلاش پايگاه اطلاعرساني شهيد آويني كه بخشهاي ديگري از سخنان را در اختيار دانش پژوهان قرار داد، تشكر شود.
از نظر تاريخي ، نخستين مواجهه ما با مدرنيته غربي ، مواجهه با وجه خشونت آميز و غيرانساني آن از طريق شنيدن صداي توپهاي ناوگان جنگي ، سپس كودتاها و جنگهاي اشغالگرانه در يكي دو قرن گذشته بوده است.
غربي ها در حالي كه ما را قتل عام و غارت مي كردند، از مدارا و ترقي و مدرنيته سخن مي گفتند و مدرن شدن را غربي شدن و سكولاريزه شدن معنا مي كردند كه به مفهوم ترك دين ، اخلاق ، زير پا نهادن استقلال ملي ، غرور انساني و منابع اقتصادي كشور بود و هرگونه مقاومت مردمي در برابر اشغالگري و كودتاهاي امريكايي ، انگليسي و صهيونيستي را نوعي توحش و مقاومت در برابر مدرنيته مي خواندند.
شكنجه ، اعدام ، تبعيد و غارت منابع ملي و مبارزات وسيع فرهنگي عليه اسلام به همراه آثار فناوري جديد و مدلهاي لباس ، اخلاق و زندگي غربي همزمان به نام مدرنيته به ملت ايران و ديگر كشورهاي اسلامي كه ميان قدرتهاي اروپايي تقسيم شده بودند، تحميل مي شد. ما سرخپوست هايي بوديم كه بايد با سلاح آتشين كابوي ها، مدرن و متمدن مي شديم ; اما به جاي متمدن شدن مستعمره شديم. حتي متاسفانه مسيونرهاي مسيحي كه پس از كودتاي امريكا، وارد ايران شدند، گاه براي منافع سياسي قدرتهاي غربي عمل مي كردند و به قول متفكر آفريقايي ، وقتي اروپايي ها براي نخستين بار به آفريقا آمدند، انجيل داشتند و ما زمين ; اما پس از مدتي زمينهاي ما را به زور گرفتند و اينك ما انجيل داريم و آنان زمين.
اين در حالي است كه آشنايي و حسن معاشرت مسلمانان و مسيحيان در كشورهاي اسلامي از همان صدر اسلام زبانزد بوده است.
اما از نظر محتوايي نيز نگاه ما به تك تك مفاهيمي مانند انسان ، عقل ، فرد، سايه ، آزادي ، فناوري ، اخلاق ، دنيا، آخرت ، حق ، تكليف و سياست ، تفاوت ها و البته شباهت هايي با نگاه مدرن غربي و نيز با نگاه مسيحي داشته و دارد.
غرب البته واحد يكپارچه اي نيست ; اما وقتي ما از بيرون به تحولات غرب مسيحي در 5 قرن اخير نگاه مي كنيم ، گويي يك فرد را مي بينيم كه تحولات شخصيتي و فكري قابل دركي را از سر گذرانده و حتي اگر داوري ارزشي درباره آن نكنيم ، ولي اين تحول كاملا منطقي و قابل فهم بوده است.
طبق آنچه در تاريخ تمدن و فرهنگ اروپا خوانده ايم ، يك متعصب مقلد كم كم در قرون 15 و 16 در عقايد خويش ترديد و بازنگري كرده و مذهب سنتي كاتوليك رومي زير سوال رفته و نسل جديد مسيحي بتدريج از سنت به سوي آگاهي انتقادي حركت كرده و در قرن 17 كه قرن روشنفكران و تحليل هاي غيرديني است ، به نوعي خودآگاهي غيرمذهبي رسيده و در قرن 18، قرن عصيان و آزادي ، انتلكتوئل غيرمذهبي اروپا، مغز مستقلي يافته و انقلاب هاي انسانگرا و آزاديخواه اجتماعي فعال شده اند و در قرن 19 كه قرن ايدئولوژي هاي بشري است به ايمان جديد و عقايد واضح بشري رسيده و در قرن 20 كه قرن انحطاطهاي بزرگ انساني است ، تقريبا ايدئولوژي هاي مهم غربي كه به قدرت رسيدند (فاشيسم ، استالينيسم و ليبراليسم سرمايه داري) همگي امتحان خود را در قساوت و بيعدالتي و اخلاق ستيزي پس دادند و حال در پايان قرن 20 و شروع قرن 21، سخن از پايان مدرنيته و پايان عصر ايدئولوژي هاي بشري در غرب به ميان مي آيد.
اين يك سير منطقي و قابل فهم است.
آرمانشهر مدرنيته ، يك شهر دموكرات ، سكولار، ثروتمند و صاحب فناوري و آزادي هاي بي مهار اخلاقي ، دست كم براي متفكران غرب امروز ديگر يك آرمانشهر نيست و امروز شهروندان شهر مدرنيته ، گرچه از مزاياي فناوري و زندگي شهري و دموكراسي ، بهره مي برند; اما از دود و سروصدا و نفي اخلاق و متلاشي شدن خانواده و فاصله هاي طبقاتي و ترور و جنگهاي اتمي و بمبهاي شيميايي و ميكروبي و كمبود محبت و نيهليسم و احساس پوچي و تمدني كه ارمغان انساني آن سكس و خشونت شده است ، سرسام گرفته اند. ابزار زندگي مدرن شده است ; اما اهداف زندگي و ارزشهاي آن همچنان قديمي و تكراري است و انسان طراز نوين يا آخرين انسان ها دوباره همچون انسان هاي اوليه زندگي مي كنند، ولي با ابزاري پيچيده.
پس نخستين چيزي كه بايد روشن شود آن است كه تحولات ناشي از مدرنيته چه مقدار تكامل ابزاري است و چه مقدار تكامل انساني!؟ مساله مهم براي داوري ارزشي درباره مدرنيته همين است.
آنچه محصولات نظري و ابزاري مدرنيته است ، از ديدگاه اسلامي نه به طور مطلق قابل رد و نه به طور مطلق قابل قبول است ، پس بايد جداگانه درباره تك تك آنها اظهارنظر كرد. به نظر مي رسد كه تقريبا مهمترين تحولات مدرنيستي و مكاتب جديد غرب در چند قرن اخير در 4 حوزه اپيستمولوژي ، آنتولوژي ، انسان شناسي و تكليف شناسي (اخلاق و حقوق) و نيز زندگي شهري جديد به نحوي واكنش در برابر مسيحيت و در عين حال ، آميخته با مسيحيت هستند. من البته هنوز مطمئن نيستم كه دوره قرون ميانه مسيحي اروپا، آيا به راستي همان قدر كه در برخي متون تاريخ تمدن غرب آمده ، سياه و ظلماني و همراه با فلاكت و انحطاط و خشونت بوده است يا آن كه دراين باره ، مقداري مبالغه شده و تاريخ نويسان ، گاه جانبدارانه و به قصد توجيه كاستي هاي پس از رنسانس ، گذشته مسيحيت را آنقدر سياه نشان مي دهند؟ اما در هر حال ما درخصوص تقابل مسيحيت و مدرنيته در وضعيت 2 گانه به سر مي بريم.
از سويي خود و مسيحيت را عضو يك خانواده مي دانيم و مسيحيان را نزديك ترين فرهنگ به فرهنگ اسلامي و متحد و برادر خويش مي شماريم و قرآن كريم ، نزديك ترين كسان به مسلمين و قابل اعتمادترين مردم را مسيحيان دانسته و از افراد باتقوي و اهل عبادت مسيحي به روشني از نيكي ياد كرده است و ما همچنان خود و مسيحيان را در اردوگاه واحدي برخلاف اختلافات فكري مي يابيم و به عنوان موحديني كه زندگي را از معنويت و اخلاق جدا نمي دانند با ابعاد ضدديني ، ضدتقوي ، اخلاق ستيز و عدالت گريز «مدرنيته»، نمي توانيم كنار بياييم ; اما از طرفي برخي شعارهاي مدرنيته چون عقلگرايي ، علم گرايي ، انسانگرايي يعني اصل توجه به عقل و حقوق بشر را شعارهايي كاملا نزديك به فرهنگ اسلام و بلكه جزو آموزه هاي اصلي اسلام مي دانيم.
بنابراين بايد گفت كه ما به «مدرنيته»، پاسخ «آري و نه» مي دهيم. «مدرنيته» به مفهوم تكريم انسان و تقديس حقوق ، اختيار و آزادي او، احترام به نيروي عقل و تجربه و علم و بهره گيري عادلانه از عقل ابزاري و فناوري براي ساده كردن زندگي و تامين حقوق بشر، تقسيم كار و تخصصي شدن روشها و نهادهاي اجتماعي براي حل مشكلات زندگي و پيشرفت مدني و اقتصادي را در تعارض با اسلام نمي بينيم و معتقديم كه در چارچوب عقايد، اخلاق و احكام اسلام ، مي توان به سازماندهي مدرن زندگي ، دست يافت و اين كارها تعارضي با جوهر دين ندارند.
در عين حال ما به مثابه «مسلمان»، با «مدرنيته» به مفهوم سكولاريسم ، ترك ولايت خدا، اصالت دادن به لذت و سود دنيوي ، سرمايه داري لجام گسيخته و عدالت ستيز و ارزش زدايي دموكراسي ليبرال ، نفي توحيد و آخرت ، نفي معيارهاي اخلاقي ، سقط جنين و همجنس بازي و انهدام خانواده ، قراردادي كردن همه چيز، انسان پرستي ، اسراف و تبذير و كفر، به طور مطلق امكان تفاهم و آشتي نداشته و نخواهيم داشت.
اين كه آيا چنين تفكيك نظري ميان وجوه مدرنيته يا گزينش عملي ميان فرآورده هاي مدرنيته غربي در صحنه واقعيت تاريخي و اجتماعي امروز، غيرممكن يا ممكن و مشكل به نظر برسد و كساني ، ميان «عقلگرايي» با «سكولاريسم» و «ماترياليسم»، ارتباط غيرقابل گسسته ببينند يا «كرامت و حقوق انسان» را از «اومانيسم الحادي » و «فردگرايي ليبرال»، جدايي ناپذير بپندارند، مساله ديگري است كه به طور مستقل بايد به آن پرداخت ; اما من چنين ملازمه اي نمي بينم و اين جدايي نه تنها در مقام بحث تئوريك امكان دارد، بلكه در صحنه عمل تاريخي نيز اتفاق افتاده است.
بهترين دليل را مي توان در دل تاريخ تمدن يافت. همه مي دانيم كه اسلام به فاصله كوتاهي پس از پيدايش توانست حكومت ، تمدن و فرهنگ عظيم و جديدي بنا كند و نشان داد كه چگونه مي توان تمدن ديني ساخت و عقلانيت و معنويت را جمع كرد و بويژه به پيشرفت هاي عظيم علمي ، عقلي و فناوري جهان اسلام در علوم رياضي ، طبيعي ، انساني ، شيمي ، فيزيك ، فضاشناسي ، گياه شناسي ، جانورشناسي ، داروسازي ، جراحي و پزشكي ، معماري و مهندسي ، رياضيات و فلسفه ، جغرافيا و جهانگردي ، دريانوردي ، كشاورزي و نخستين تجربه هاي شهرنشيني رسيد.
مورخين غربي و شرقي اعم از مسيحي و مسلمان به اين واقعيت رسيده اند و از صدها اكتشاف و اختراع مهم كه نقش اساسي در پيشرفت علوم جديد بشري ايفا كردند و صدها چهره برجسته علمي مسلمان كه نقش مهمي در توليد علم ، صنعت ، فناوري و عقلانيت ابزاري و فلسفي و الهيات در سطح بشري ايفا كردند، نام برده اند.
اين جنبش عظيم علمي و انساني در زير سايه اسلام و بدون آلودگي به سكولاريسم و دنيوي گرايي و بدون الحاد و اخلاق ستيزي و دين گريزي پديد آمد; زيرا اسلام ، عقل ، تجربه و تلاش براي معيشت عاقلانه و تدبير در زندگي دنيا و دفاع از حقوق و كرامت انسان را نه توهيني به خود; بلكه امكاناتي براي گسترش عقلانيت اسلامي و عدالت اسلامي تلقي كرد و اين ارزشها را روبه قبله توحيد، سازمان داد. به نحوي كه حتي برخي از مورخان تمدن غرب در كيفيت پيدايش مدرنيته ، رنسانس و اصلاح مذهبي در اروپا به اين نظريه معتقدند كه همه اين تحولات در غرب پس از تماس اروپا با جهان اسلام پديد آمد. جهان اسلام همزمان با قرون ميانه اروپا و برخلاف امروز، يك جهان ديني و غيرسكولار; اما حاوي كتابخانه ها، دانشگاه ها و بيمارستان هاي عظيم و سراسر نشاط علمي ، سياسي و كلامي بوده است و ارتباطات متنوع جهان اسلام با اروپا، بويژه از قرن 9 ميلادي تا قرن 14 ميلادي از طريق ترجمه وسيع متون فلسفي ، كلامي ، حقوقي و نيز علوم مختلف دنيوي و بشري ، مبادلات علمي ، تجاري و سياحتي و نيز جنگهاي صليبي باعث شد نظام زندگي و تفكر در اروپا در معرض مقايسه با جهان اسلام كه يك جهان ديني مدرن محسوب مي شد، قرار گرفته سپس مورد ترديد قرار گيرد و از قرن 13 ميلادي بتدريج همه بنيادهاي نظري و عملي در اروپاي قرون ميانه متزلزل شود. يكي از مويدات اين نظريه ، آن است كه در طي اين قرون بتدريج شباهت هايي ميان بخشهايي از الهيات مسيحي با بخشي از كلام اسلامي ايجاد مي شود و انشعابات جديدي كه درون اروپاي مسيحيت در حوزه هاي معرفت شناسي ، حقوق ، اخلاق ، الهيات ، سياست و اقتصاد در اين قرون پديد مي آيد، بي ارتباط با انتقال ناقص مفاهيم اسلامي در اين حوزه ها و تماس اروپا با تمدن و فرهنگ اسلامي نبوده است و البته اين انتقال ، يك بعدي و ناقص صورت گرفته بود.
من در اينجا نمي خواهم از اين نظريه به عنوان ادعاي اصلي خود دفاع كنم ، بلكه آن را از باب مقدمه براي تحليل مدرنيته از زاويه نگاه اسلامي ذكر كردم. بي ترديد نسبت كليساي كاتوليك رم و مسيحيت قرون ميانه با مدرنيته با نسبت اسلام به مدرنيته حتما متفاوت است. اينك به برخي از اين تفاوت ها در باب نگاه به عقل ، علم و حقوق بشر يعني دو مفهوم كانوني عقلانيت و انسانيت اشاره مي كنم تا معلوم شود كه اومانيسم ، سكولاريسم و رفورميسم مذهبي ، همگي پاسخهايي به مسيحيت قرون ميانه بوده اند و نمي توانند پاسخها و واكنش هاي صحيحي در برابر اسلام باشند بويژه اگر بپذيريم مدرنيته ، محصول ارتباط مسيحيت قرون ميانه با جهان اسلام بوده است.
اينك اگر درست باشد كه اومانيسم مدرنيته ، بازگشتي به ادبيات ماقبل مسيحي و برترنشاندن انسان بر خدايان در واكنش به الهيات كليسا بوده است ، من بحث را از همين نقطه سر مي گيرم. در بينش ميتولوژيك يونان قديم ، انسان و خدايان با يكديگر رقابت و حسد مي ورزيدند و حاكميت آسمان ، جبارانه و تحقيرآميز تصوير شده و آزادي و خودآگاهي و استقلال و كرامت انسان ، هر يك تجاوز به حريم قدرت خدايان محسوب مي شود.
پس انسان آزاديخواه ، يك شورشي گناهكار و مستحق شكنجه است و انسان اگر بخواهد بر طبيعت و سرنوشت خود مسلط شود، در واقع خواسته است جاي خدايان را اشغال كند و براي خود زمامداري و تصرف در جهان ، جانشين زئوس شود. اومانيسم غربي متاسفانه با چنين نگاهي به آسمان آغاز شد كه در آن پرومته كه آتش خدايي را به انسان هديه كرده در واقع ، آن را از خدايان ربوده و به آسمان خيانت كرده است.
خداياني كه مي خوابند و فريب مي خورند و سپس انتقام مي گيرند.
اما در قرآن كريم ، آتش خدايي كه همان نور و حكمت الهي است ، هديه مستقيم خداوند به انسان است و فرزندان آدم را به نور و خروج از ظلمات مي خواند و به فرشتگان الهي امر مي كند در برابر آدم سجده كنند.
آنجا پرومته به علت خدمت به انسان مجازات شد، اما در قرآن ، شيطان به خاطر آن كه به آدم (ع) سجده نكرد، از درگاه خداوند طرد شد. قرآن ، انسان را به آگاهي فراخواند و آدم را معلم فرشتگان كرد (تعليم اسماء) و فرمود: بديل عقل ، پليدي است: «جعل الرجس علي الذين لايعقلون» و دينداري منهاي عقل را نخواست: «لادين لمن لا عقل له» اجازه تسخير زمين و آسمان ها و تصرف در آنان را به او داد (سخر لكم...، استعمركم في الارض ، خلق لكم...) تا بدون اسراف و تبذير و تبعيض و ستم از مواهب جهان بهره ببرند و لذت و زيبايي را بر بشر حرام نكرد.
(قل من حرم زينهالله)، تجربه زندگي و جهان را از او دريغ نكرد، انسان را تحقير نكرد، با عقل و جان او دشمني نكرد و عقل معاش و تدبير دنيا را از اركان دينداري دانست و حقوق مردم را حريم الهي و مقدس دانست ، شهوت و ديگر غرايض بشر را شوم و سياه و شيطاني ندانست ، بلكه مواجهه غلط و غيرالهي و عاري از تقوا با اين لذايذ و غرايض را امري شيطاني خواند. پس بدي ، نه در طبيعت و جامعه بلكه در شرك و خودخواهي ماست و براي نزديك شدن به خدا نبايد جامعه و طبيعت را ترك كرد، بلكه بايد نسبتي عادلانه ، اخلاقي و عاقلانه با جامعه و طبيعت برقرار كرد.
بنابراين انسانگرايي در جهان اسلام منوط به ماده گرايي و نفي مذهب نشد و كرامت و عزت انسان در انكار شريعت الهي نيست و خدا خود، «لقد كرمنا بني آدم» فرمود و سپس شريعت را براي حفظ كرامت انسان فرستاد و البته كرامت اصلي كه كرامت اكتسابي است با تقوا و انضباط اخلاقي در رفتار و مقاومت در برابر نفس يعني خودخواهي و صفات حيواني به دست مي آيد، نه در ترك مطلق دنيا و قدرت.
قدرت ، ثروت ، طبيعت و شهوت هيچيك به ذات فاسد و پليد نيستند، بلكه برخورد شيطاني ما با آنهاست كه منشاؤ فساد در انسان و جهان مي شود و هر فسادي در جهان ، نه كار خداوند بلكه دستاورد انسان هايي بي تقواست.
اومانيسم اسلام ، ريشه در آسمان و شريعت الهي دارد و در تقابل با خداوند معني نمي شود.
مذهب ، راه رشد انسانيت است نه نفي انسانيت ; بنابراين اومانيسم اسلامي با نفي ماترياليسم شروع مي شود. گناه اوليه نيز به مفهوم آن نيست كه انسانها همه از ابتدا گناهكار و پست و ملعون و ضعيفند و تنها گروهي كشيش ، مظاهر رسمي خداوندند.
همچنين نيازي به فديه پسر خدا نيست ، بلكه ما به هدايت پيامبران خدا محتاجيم. قدرت خدا با قرباني كردن انسان تجلي نمي كند; بلكه حق الناس فرع بر حق الله است و رضاي خدا با خدمت به انسان و تامين حقوق مادي و معنوي مردم تامين مي شود. اگر در غرب ، شرط توجه به خدايان ميتولوژي باستان و خداي مسيحيت قرون وسطي ، رو برگرداندن از انسان بوده است در فرهنگ اسلام ، انسان ها، بندگان خدا، محترم و ذوي الحقوق هستند و اثبات كرامت انسان و حقوق مادي و معنوي او با اثبات خدا و نبوت ، شروع مي شود.
انسان اسلام ، قدرت تغيير سرنوشت خود و تغيير جامعه و طبيعت را دارد و خداوند اين قدرت را به او داده است ، او را آزاد و مختار و مسوول آفريده و در عين حال با «عقل» (پيامبر درون) و انبياؤ الهي از ابراهيم و نوح تا موسي و عيسي و محمد(ص) به او آموخته است كه راه حفظ كرامت انسان ، نزديك شدن به خداوند و اجتناب از گناه و ظلم و كفر است و اسلام كه شامل عقايد، اخلاق و عبادات و قوانين فردي و اجتماعي (در بخشهاي سياست ، حقوق و اقتصاد) است ، سراسر براي حفظ و زنده كردن كرامت و حقوق انسان آمده است.

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 | موضوع: تمدن اسلامی
دوران پيامبر اسلام (ص):
جهان آنروز هنوز افسون زدايي شده – مثل امروز- نبود. يعني مشركين و مومنين هر دو تلقي ديني از جهان داشتند. عقلانيت آنزمان، يك عقلانيت ديني بود. مشركان هم بت مي پرستيدند. پيامبر هم به پرستش خداي واحد دعوت ميكرد. بنا بر اين پيامبر اسلام در نشر و بسط دعوت خود مشكلي نداشت. ايشان دو كار را بموازات هم به پيش بردند:
الف- تعليم تعدادي از حقايق: مانند كلام اسلامي، اخلاق اسلامي، احكام و دستورات و شرايع اسلامي. مثلا اين جهان آغازي دارد. خداي دارد. خوب وبد راتمييز ميدهد و آدميان بخود وانهاده نيستند. راهي وجود دارد كه بسوي خداوند است و كوتاهترين راه هم است،اما راه هاي وجود دارند كه به ضلالت رو دارند. دستورات اخلاقي همه از اين مقولات بود.
ب – ايجاد يك هويت تازه: از مقصود هاي بالذات پيامبر بود كه آگاهانه آنرا دنبال ميكردند و م يخواستند كه مسلمانان ا زاين پس خود را با يك هويت مشخص از ديگران مشخص بسازند. بنا بر اين،تعليمات هويت ساز هم داشتند.
- مسلمانان در 16-13 ماه اول به سوي بيت المقدس نماز مي گزاردند و از آن پس روي به كعبه كردند. قرآن مي گويد كه اين خواست خود پيامبر بود. (قبلة ترضيها ) از اينجا پيامبر راه هويت امت خود را آشكارا ا زراه هويت اديان توحيدي ديگر جدا كرد.
- هنگام ورود پيامبر به خانه كعبه، خانه كعبه بسيار منقوش بود. تصاوير پيامبران ديگر و بسياري صور ديگر و بت هاي بسياري در آنجا وجود داشت. پيامبر نقش همه را و همة بت ها را پاك كردند. البته يك روايت ميگويد كه فقط نقش مريم (س) را گذاشتند كه آنهم پس از مدتي از بين رفت.
- روز جمعه يكي ديگر از عناصر هويت ساز مسلمانان است. پيامبر اسلام براي عبادت دستجمعي و گرد همايي هاي ديني و اجتماعي، روز جمعه را در برابر روز شنبه براي مسلمانان مقرر كردند.
- مسئله كفر و ارتداد: در ابتداي تكون اسلام، تفريق بين مسلمان و غير مسلمان مهم بود، درست مانند يك حزب در ابتداي تكون كه بين اعضاي خود و ديگران يك خط مي كشند. پيامبر اسلام هم بقصد حفظ نهال نورس اسلام، برخورد بسيار شديدي با هجو كنندگان و تمسخر كنندگان مشرك داشتند و بهمين سبب بود كه احكام خشن در باره ارتداد وضع شد. پيامبر نسبت به كسانيكه شخص ايشان را هجو ميكردند، نيز همين برخورد را داشتند.
اما اين عنصرها در تعليمات پيامبر، عنصر هاي هويت ساز هستند كه با تعليمات حقيقت آموز فرق دارند. زيرا اولي حكم شان با گذشت زمان فرق ميكند، در حاليكه دومي ماندگار و جاوداني است. پيامبر اسلام اين دو نوع تعليمات را بموازات هم پيش مي بردند.
اما بعد از پيامبر (ص):
اولين بحث ها، بحث هاي كلامي بود كه مربوط به هويت است، مانند اين سوال كه چه كسي مسلمان است و چه كسي غير مسلمان. خوارج بزرگترين مشكل شان همين تعريف هويت اسلامي بود. در اين بحث ها علاوه بر حقيقت، هويت مسلمانان مهمترين بحث بود و تعيين اينكه چه كسي خودي است و چه كسي غير خودي.
اما دركنار اينها امنيت و بقاء اسلام هم حياتي بود. بخاطر همين مجاهدان و پيكار گران اسلامي قدر زيادي داشتند. اينها بودند كه اين هويت تازه را حفظ ميكردند. در قرآن بالاترين رتبه به مجاهدان داده مي شود. جهاد و شهادت دو عنصر اصلي در بدو تكون اسلام بود. قرآن را كتاب مجاهده نيز مي گويند كه از اين حيث فرق آن با حافظ و مثنوي شاخص است. مهمترين مسئله در قرآن، مسئله جهاد و پيكار است در حاليكه ديوان حافظ و مثنوي از اين انديشه ها تهي هستند زيرا متعلق به دوران ديگري از تمدن اسلامي هستند. مفهوم كليدي قرآن جهاد است د رقرآن كلمة عشق نيامده است، اما اگر عشق را از حافظ و مثنوي بگيريم، چيز ديگري ندارند در حاليكه در قرآن كلمه عشق اصلا نيامده است. (البته كلمه حب آمده است اما بسيار كمرنگ). در دوران تكون ذكر اينها لازم نبود، اما حافظ و مثنوي تجربة نبوي را بسط دادند با عرضهء مفهوم "عشق".
بعد از چند قرن اهميت جهاد وشهادت و مقاومت فرو مي افتد. زيرا حاجات تازه اي بوجود آمده و بايد پاسخ هاي تازه اي براي آن بيابند.
ارتودوكسي اسلامي هم از سياليت برخوردار بود تا شكل نهايي خود را پيدا كند. (ارتودوكسي مسئله اي است كه در همه تمدن ها جاري و ساري است) در دو قرن اوليه تمدن اسلامي همه چيز سيال است. هيچ چيز جامد،خشكيده و ثابت شده اي نداريم. درست است كه قرآن است اما قرآن كتاب صامت است نه ناطق. نسل هاي مختلف قرائت هاي متفاوتي از آن داشتند. نزاع هاي مسلمانان در باره خداوند، صفات،جبر و تفويض، معاد و روح، مسايل سياسي، همه و همه حالت روان و سيال داشتند.
پس از دو سه قرن، رفته رفته عقايد (سنت و تشييع) انعقاد پيدا كرد و دوران ارتودوكسي شروع شد. يعني دوگم ها، انديشه هاي جزمي و عقايد ثابت كم كم پيدا شدند.(البته اين دوگم ها به شدت مسيحيت نبود)
اين سياليت فوق العاده مهم بود. هر چه كه ما امروز بمنزلهء ميراث و فكر اسلامي داريم محصول همان دو سه قرن سياليت اوليه بوده است. مسلمانان بر سر همه چيز اختلاف كردند و اختلاف شان رحمت بود. تمدن اسلامي درين دوران كم كم از امنيت اطمينان خاطر پيدا ميكرد. بركندن بيخ اسلام ناممكن شده بود. مسلمانان از تداوم اسلام اطمينان خاطر يافته بودند. آنچه كه در جريان بود، بسط فتوحات بود.
جهاد ابتدايي و تعرضي را مسلمانان حق خود ميدانستند. يعني حقيقت دست داشته خود را ميخواستند به ديگران عرضه بكنند، اگر پذيرفتند كه خوب ، اما اگر نپذيرفتند با فشار و زور. ابن خلدون در اين باره مي گويد كه اين فقط خصلت مسلمانان بود كه حق خود ميدانستند انديشه خود را به ديگران عرضه و نشر كنند. اين موضوع در يهوديت و مسيحيت نبود.
... البته امروزه رعايت قوانين بشري وظيفه مسلمانان است. بنا بر اين اگر پيامبر اسلام امروزه بودند، حكم ديگري را براي مسلمانان صادر ميكردند.
رشد شديد فقه درقرون دوم تا چهارم بوقوع پيوست و پايه گذاري مذاهب فقهي چهار گانه سنت و مذهب جعفري درهمين دوران بوقوع پيوست. برخي مي گويند كه تمدن اسلامي را تمدن قانون بايد نام نهاد. هيچ تمدني به اندازه اسلام بر قانون و شريعت تأكيد نداشته است. حجم عظيمي از مدارس و كتابهاي فقهي گواه اين مدعاست. در هيچ طايفه اي ديگر اينطور نبوده است. طبيبان، حكيمان، صنعتگران و... همه در اين تمدن بوده اند، اما تعداد فقيهان فوق العاده زياد بوده است. بنا بر اين اسلام يك تمدن فقه گستر و فقيه پرور بود، در مقايسه با تمدن يونان كه فيلسوف پرور و تمدن معاصر كه علم گستر و دانشمند پرور است.
البته عده اي معتقدند كه در اسلام اين فقيهان بودند كه با استفاده از قدرت سياسي خود، ديگر ارباب علم و فن را فرو كوفتند، اما اگر فقيهان عرصه را بر ديگران تنگ هم نمي كردند، باز هم شايد ماهيت دروني تمدن اسلامي فقيهان را بر مي كشيد.
هر چند اين تورم فقه آفتي است،اما وجه روشني هم دارد و آن توجه به آناليز و تحليل فكري است. علوم فقهي، علوم دقيقه است. با قاعده، دليل، حجت، آناليز مفهومي دقيق را بكار دارد.
فقه بيروني ترين لايه تمدن اسلامي بود كه به تعبير پاره اي از متفكران رشد سرطاني پيدا كرد
دوره سوم تمدن اسلامي:
در اين دوره است كه شاهد حضور گسترده و ملموس فيلسوفان و عارفان در جامعه اسلامي هستيم. وقتي حاجات اوليه بر آورده شد به سوي حاجات عالي تر مي رويم. كسي كه شكم اش گرسنه است و امنيت ندارد، به سوي عرفان نمي رود. با تأمين حاجات اوليه، زنجير ها باز مي شود.
ابن خلدون به اين مسئله اين گونه اشاره ميكند كه مردم در هنگام ظهورپيامبر عمران بدوي يا تمدن اوليه داشتند. هم و غم شان تهيه غذا و لباس بود. در دوران هاي بعد به عمران حضري يا تمدن شهرنشيني دست يافتند كه عنصرتجارت بر عمران بدوي اضافه مي شود. ارتباطات اجتماعي بيشتر از سابق مي شود كه علامت استقرار تمدن شهري مي باشد و بدنبال آن هنر هاي ظريف به ظهورمي رسند كه نشانه اوج تمدن و فرهنگ است.
البته در اينجا به خصلت درون جوش بودن و يا تأثير بيروني بر رشد تمدن اسلامي - كه البته امري هست بديهي - نداريم. يعني در مقام تعيين منابع اين دستاورد هاي تمدني نيستيم.
بنا بر اين در ابتدا قهرمانان اسلامي مجاهدان بودند كه باني امنيت و كيان اسلام بودند. بعدا قهرمانان جهان اسلام فقيهان شدند كه باني نظم دروني جامعه بوده و تشريع و قانون را به ارمغان آوردند. در مرحله بعدي قهرمانان جهان اسلام فيلسوفان و عارفان شدند كه به دو نياز بسيار متعالي انسان پاسخ ميدادند. رشد عرفان و فلسفه در مراحل اوليه اي كه امنيت و قانون نيست، ميسر نمي شود. تمدن اسلامي در قرون پنجم و ششم كه مقارن ظهورعرفان و فلسفه است، به نقطه ماكزيمم خودش رسيد.
د رنظريه تمدني ابن خلدون بعد از هر اوج، انحطاط مي آيد كه سرنوشت تمدن اسلامي هم چنين بود. ابن خلدون اولين كسي بود كه تئوري انحطاط تمدن را در جهان اسلام مطرح كرد. هر چند در دل فلسفهء يونان مسئله انحطاط از قبل وجود داشت اما در بين مسلمانان اولين بار ابن خلدون بود كه مسئله انحطاط را مطرح كرد.
كتاب مقدمه تاريخ ابن خلدون را كتاب العبر (كتاب عبرت ها) نيز مي نامند. عبرت در اينجا به معناي دقيق فلسفي آن استعمال شده است يعني عبور از جزيي به كلي و رسيدن به نتيجه هاي تازه و فكر هاي تازه. و اين اسم بخاطري بركتاب ابن خلدون نهاده شده بودكه وي فقط تاريخ نقلي را نمي نوشت بلكه اولين كسي بود درجهان اسلام كه فلسفه تاريخ را بركشيد و براي استنتاجات تاريخي خود از يك منطق و روش خاص تحليلي و عقلي استفاده ميكرد.
به هر حال بر حسب نظريه ابن خلدون، تمدن اسلامي در اوج تمدن – دركنار رسيدن به علم و هنر و رفاه- نهايتا به فساد ناشي از آن نيز رسيد. ابن خلدون اين فساد را ناشي از رفاه ميداند. وي جنگ هاي عالم اسلامي و حمله مغولان- يك قرن قبل از تأليف كتاب العبر- را مي ديد و تئوري انحطاط خود را تدوين ميكرد.
تمدن اسلامي فقط يكبار به اوج خود رسيد. و آن دوره سوم تمدن اسلامي بود. اين شعر متعلق به همين اوج تمدن اسلامي مي باشد:
جنگ هفتادو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
در دوران اول تمدن اسلامي كسي اين حرف را نمي زد، زيرا دوران پيش از ارتدوكسي بود. و دوران تنوع و تكثر بود. بعد دراثر رشد تمدن اسلامي كثرت عقايد و تفسير ها به سوي يكساني تفسير و تفكر رسيد. اختلافات فكري ديگر نعمت نه ( اختلاف امتي نعمة= تنوع آراء در بين امت من نعمت است) بلكه مضموم و نكوهيده به نظر مي رسد. درهمين دوران بود كه حافظ و مولانا بوجود آمدند و آن شعر سروده شد.
با وجود بلايا و مصائبي كه در اين دوران اوج، به تمدن اسلامي رسيد، هنوز اين تمدن قوي بود.
- او بخفت و اقبالش نخفت: اين حرف را مولوي د ر گيراگير حمله مغول، در اشاره به حضرت ختمي مرتبت، بيان ميكرد. در بر افتادن خلافت عباسي بدست مغولان، سعدي يك قصيده طويل عربي و يك قصيده فارسي سرود. كه قصيده عربي مشهور تراست. در فراز هايي از قصيده عربي، سعدي نهايت اندوه خود را از زوال خلافت عباسي(كه نمودار تمدن اسلامي بود) بيان ميكرد:
- "پلك چشم خود را مي بندم كه از ريزش اشك جلوگيري كنم، اما وقتي سيلي مي آيد همهء سد ها را مي شكند".
- پس از ويراني بغداد بدست هلاكو خان مي سرايد كه "اي كاش نسيمي كه از روي خرابه هاي بغداد مي گذرد، از روي قبر من مي گذشت" (يعني ايكاش مرده بودم و اين خرابي و ويراني تمدن اسلامي را نمي ديدم)
- "در مدارس فقيه پرور، مداد ها و دوات ها گريه ميكنند"
- با اشاره به روايتي كه ميگويد: دين محمد غريب به دنيا آمد و دوباره هم اسير و مبتلا به غربت خواهد شد، سعدي مي سرايد"در اين دوران غربت دين محمد را مي بينيم. از اين هم غريب تر مي شود كه اسلام اسير كفر بشود" سعدي در آن قصيده عربي از غربت اسلام ناله ميكرد. اسلام ابتدا با غربت شروع شد و به غربت رجعت كرد. "كنار رود كارون ايستاده بودم و مي گريستم و اين رودخانه مثل رود خون جاري بود و به بحر مي رفت."
بعد از سعدي نوبت به حافظ مي رسد و البته ابن خلدون كه همزمان با حافظ در گوشهء غربي تمدن اسلامي زندگي ميكرد، از ديدن اين بلايا، تئوري انحطاط خود را تدوين ميكرد. به نظر وي تمدن ها در اثر رفاه زدگي به فساد روي مي آورند. عالمان را مي رانند و در فساد غوطه ور مي شوند.
از نظر حقيقت آموزي و رفع حاجات عالي آدمي، تمدن اسلامي از قرن هفتم و هشتم به اين طرف چيز تازه اي به جهان عرضه نكرد. همهء آيندگان مقلد گذشتگان خود بودند. گرچه از بيرون حصار ها و ديوار هاي تمدن اسلامي پا بر جا ماند، اما از درون پوسيد و سست شد.
مسلمانان زياد متوجه اين انحطاط دروني نشدند تا قرن هجدهم و تهاجم تمدن غربي در قالب استعمار شروع شد. حملهء ناپلئون به مصر آغاز بيداري مسلمانان بود كه قهرمانان خودش را پرورده است.
ب - وضعيت مسلمانان در عصر حاضر:
تمدن غرب در اكثر نقاط اسلامي در ابتدا هر دو چهره حقيقتي و هويتي خود را نشان داد. كه چهره هويتي غرب عبارت بود از همان پديده شوم استعمار.
اما تمدن غربي در ابتداي مهاجه اش با مسلمانان در ايران، حقيقت هاي خود را در ميان گذاشت. غرب هم دو چهر داشت:غرب حقيقت و غرب هويت.
غرب حقيقت عبارت از علم اش، فلسفه اش و تكنيك اش است. در ايران در زمان فتحعلي شاه سخني از كانت مي شنيدند. ملا مهدي نراقي در همين زمان بود كه اولين خبر هاي هيئت كوپرنيكي بگوشش خورده بود. در همين دوران (قرن 12 هجري) با باروت و سلاح هاي جنگي جديد هم آشنا شديم. همين دوران بود كه قرن ظهور بزرگترين فقيهان شيعه مانند كاشف الغطاء، صاحب الجواهر و بهباني (كه درمقابل اخباريون قرار گرفت) نيز بود.
برای خواندن قسمت دوم این سخنرانی اینجا را کلیک کنید.

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 | موضوع: تمدن اسلامی
بسم الله الرحمن الرحيم
يكي از مسائل مهمي كه امروز جامعه ما با آن مواجه است، مبارزه فرهنگي است، قريب صدسال است كه ملت ايران در يك مبارزه فرهنگي و تمدني قرار دارد اين مبارزه بين فرهنگ و تمدن ايران اسلامي با فرهنگ و تمدن غرب در جريان است، شناخت اين مبارزه براي شما دانش آموزان كه اكنون طلايه داران اصلي اين مبارزه هستند بسيار مهم است،
مبارزه فرهنگي چيست؟ چه روشها و استراتژيهايي دارد؟ اصلا چرا بايد مبارزه باشد؟ چرا ايران نبايد از فرهنگ غرب استفاده كند؟ چگونه ايران ميتواند فرهنگ غرب را پالايش بكند و از عناصر مثبت فرهنگ غرب استفاده بكند و عناصر منفي فرهنگ غرب را كنار بگذارد. اينها سؤالات مهمي است و آشنائي و اطلاع شما از پاسخ اين سؤالات براي خودتان به تنهايي مؤثر است ، چه رسد به اينكه در جامعه يك مسئوليت اجتماعي داشته باشيد يا در آينده پيدا بكنيد.
اولين مبارزه ما با غرب، مبارزه آزادي در برابر استبداد بود كه از انقلاب مشروطه شروع شد تا 22 بهمن 1357 يعني هفتاد سال طول كشيد و بالاخره ما پيروز شديم و توانستيم آزادي را بدست آورد.
دومين مبارزه ملت ايران، مبارزه استقلال در مقابل وابستگي بود. آيا ايران مستقل باشد يا وابسته باشد؟ وابسته به غرب و شرق باشد يا خودش يك كشوري باشد كه روي پاي خودش مي ايستد؟ اين مبارزه هم در سال 1332 در ايران شروع شد و تا پايان دفاع مقدس، يعني 1367، تقريبا 35 سال هم مبارزه استقلال و وابستگي طول كشيد. با پيروزي ما در جنگ تحميلي ما در اين مبارزه تاريخي هم پيروز شديم.
اما سومين مبارزه ملت ايران، مبارزه فرهنگي است . اين مبارزه به يك تعبير از زمان انقلاب مشروطه آغاز شده است ولي هنوز ادامه دارد و ملت ايران در بين راه قرار دارد. هنوز در اين مبارزه تكليف معلوم نيست. نه ما پيروز شده ايم و نه غربيها. نشانه هايي از پيروزي غرب ديده مي شود ولي در مقابل ما هم در برخي عرصه هاي فرهنگي پيروز بوده ايم.
آيا خودمان بايد يك فرهنگ و تمدن داشته باشيم، يا فرهنگ و تمدن را بايد از ديگران بگيريم ؟ آيا هويت ملي و ديني ما مي تواند منبع حركت و نشاط و پويايي براي جوانانمان باشد يا براي اين منظور بايد به سراغ هويتهاي بيگانه رفت ؟
100 صد سال است ملت ايران براي هويت و فرهنگ خود مبارزه ميكند. اين مبارزه، نه به نفع ما تمام شده است، نه به نفع غرب. در اين مبارزه كساني مثل رضاشاه آمدند كه چادرها را از سرزنها درآوردند و مردهاي ايراني را وادار كردند كه كلاه مخصوص پهلوي بگذارند و يونيفورم خاصي را به همه مردان پوشاندند. بيش از 15 سال رضاشاه افراد را زنداني و شكنجه ميكرد بلكه بتواند فرهنگ و تمدن غرب را با سرنيزه در ايران پياده كند. اما موفق نشد، چرا موفق نشد؟ يك نكته بسيار مهمي در اينجا وجود دارد كه دلم ميخواهد شما دانش آموزان (كه نسل سومي محسوب مي شويد) به آن توجه كنيد. اين نكته را براي اولين بار است ميگويم نكته بسيار مهمي هم هست كه چرا ملت ايران در فرهنگ تسليم نميشود؟ با آنكه غرب در زمينه هاي فرهنگي با ابزار و تكنولوژي روز با قدرت پيش مي آيد ولي هنوز ملت ايران تسليم نشده است.
چرا در مبارزه فرهنگي غرب تركيه، پاكستان و ... تسليم شدند اما ايران تسليم نميشود؟ آيا اين به دليل اسلام است، خوب تركيه هم مسلمان بود. دليل اين كه ايرانيها سرپايشان ايستادند و در عرصه مبارزه فرهنگي تسليم نشدند چيست؟
علت همه اين مسائل اين است كه ملت ايران برخلاف تمام ملتهاي ديگر خودش فرهنگساز است، يعني نه تنها تمدن ميسازد، بلكه مي تواند فرهنگ را كه جوهره و مايه اصلي هر تمدن است، خودش بسازد. در صورتي كه بسياري از ملتها هستند كه مي توانند تمدن بسازند ولي فرهنگ را نميتوانند بسازند. در نتيجه فرهنگشان وارداتي است، اما در ايران هميشه ايرانيها خودشان هم فرهنگ و هم تمدن را ساختهاند.
مثلا به همسايه خودمان كشور تركيه توجه كنيد. در تركيه مردم طي 1000 سال گذشته، 3 فرهنگ وارداتي را قبول كردند، ابتدا فرهنگ روميان را پذيرفتند و با فرهنگ روميان يك تمدن درست كردند، تمدن روم شرقي، چند صد سال در تركيه بود، سپس عثمانيها در تركيه ظاهر شدند، عثمانيها خود ملت تركيه بودند اما اين بار فرهنگ را از اسلام گرفت و يك تمدن عثماني در تركيه درست كردند - اگر برويد مطالعه كنيد، مي بينيد معماري دوران عثماني با معماري دوران رم در تركيه فرق دارد - اكنون 100 سال است كه تركيه، پس از عثماني ها، فرهنگ غرب را پذيرفته است، چرا؟ براي اين كه ملت تركيه خودشان اهل فرهنگسازي نيستند. فرهنگ را از جاهاي ديگر ميگيرند و با كمك آن تمدن ميسازند، اما ايرانيها قبل از اسلام خودشان فرهنگ ميساختند، بعد از اسلام هم در شرايطي كه دين حاكم اسلام خليفه اي بود، ايرانيان فرهنگ اسلامي ناب يا فرهنگ اسلام ائمه را برگزيدند و شيعه شدند.
اين گزينش و انتخاب ايرانيها به خاطر قدرت فرهنگسازي شان هست كه اينكار را انجام ميدهند، عربستان و حجاز، پاكستان و تمام كشورهاي اطراف تا مصر و هند قدرت فرهنگسازي نداشتند، بله مصريها يك زماني اين قدرت را داشتهاند ولي 2000 سال است كه قدرت فرهنگسازي از آنها گرفته شده است. اما از بين تمدنهاي كهن مصر و روم و يونان و ايران تنها ايرانيها تا امروز فرهنگساز بودهاند، هنديها فرهنگسازي داشتهاند، اما حدود 500 سال است كه ديگر فرهنگ نميسازند فقط وارد كننده اند.
فرهنگ و تمدن چيست؟ فرهنگ روح و هويت يك ملت و جسم هر ملتي تمدن آن ملت است. معماري، ادبيات، فلسفه، سياست ، صنعت و تمام اين امور كه بروز بيروني دارند تمدن يك ملت را تشكيل مي دهند. اما آن روح اصلي را كه حاكم بر تمام اينهاست فرهنگ يا همان هويت گويند.
ايرانيها كساني بودند كه هويت را خودشان ميساختند، هيچگاه هويت وارداتي وارد ايران نشد، اگر هم چيزي را وارد كرده اند اول آن را بومي كرده اند بعد به كاربرده اند.
اما اين صد سال اخير مبارزه طاقت فرسائي بين ما درگرفته كه در اين مبارزه توپ و تانك و آتش توپخانهاش پيدا نيست. 100 سال است كه ملت ايران در يك مبارزه فرهنگي با غرب است، نه ما توانستهايم آنها را به زمين بزنيم و نه آنها توانستند برما غلبه پيدا كنند.
ما الآن هر دو در صحنه آخر نبرد هستيم. توي كوچه و خيابان ايران غرب زده ميبينيد، مسلمان حزب اللهي هم ميبينيد، اين بيانگر اين است كه هنوز غرب برنده نشده، يا فرهنگ ايران اسلامي ، يا ايران غربي يكي از اينها بايستي بماند و ديگري از بين برود.
مثل استبداد و آزادي، استبداد و آزادي آنقدر با هم جنگيدند بالاخره آزادي غلبه پيدا كرد، استقلال و وابستگي آنقدر با هم جنگيدند تا استقلال غلبه پيدا كرد. فرهنگ ايراني و فرهنگ غربي با هم در حال جدال هستند، هنوز هم هيچكدام موفق نشدهاند.
اما فرهنگ غرب نميتواند موفق بشود، اگر صد سال ديگر هم غربيها بجنگند و انواع سيديها و شبكه هاي ماهواره اي و سايتهاي اينترنتي و انواع رضاشاهها را به ايران بياورند نميتوانند بر ما غلبه كنند. به تركيه و عربستان و پاكستان ميتوانند غلبه پيدا كنند، اما در ايران نميتوانند. ايرانيها خودشان فرهنگ ميسازند، ايرانيها به اسلام خدمت كردند و اسلام هم به ايران خدمت كرده است.
اگر ميخواهيد بفهميد چرا اينطور است، كتاب " خدمات متقابل ايران و اسلام" شهيد مطهري را بخوانيد. چون بين اسلام و ايرانيها يك رابطهاي است اين رابطه را هم بايد قبل از اسلام فهميد، قبل از اسلام در هيچ كجاي ايران بتپرستي نبود، تمام آثار باستاني ايران را بگرديد يك بت پيدا نميكنيد، اما شما در تركيه، مصر، پاكستان و هند انواع بتها را ميبينيد، براي باد يك بت، براي خورشيد يك بت، براي باران يك بت، براي همه عوامل مادي و طبيعي يك بت درست كردند اما ايرانيها قبل از اسلام هم هيچ بتي را نپرستيدند، پس معلوم است يك روحيه توحيدي و خداپرستي در ايران حكمفرما بوده است.
ايرانيها حداكثر چيزي كه پرستيدند آتش بود. آنهم دين زرتشت يك دين منحرفي نبود آخر منحرف شد، يك دين پاكي بود آن طوري كه شهيد مطهري ميگويد، بعدا به انحراف كشيده شده، پس ايرانيها توحيدي بودند، پس بين روحيه ايراني و اسلام يك رابطهاي وجود دارد.
دليل دوم اين است كه تا قبل از اسلام از بيرون مرزها، هيچ ديني وارد ايران نشده است. حتي دينهاي الهي هم وارد ايران نشدند، يهود بسيار تلاش كرد ولي نتوانست از مرزهاي ايران عبور كند. عجيب است كه ما بر سر يهوديها منت هم داريم چون كورش كبير كه به بابل حمله كرده بود آنجا يهوديهائي كه زنداني بودند را آزاد كردند.
امروزه هر چند مدت يكي از مقامهاي نژادپرست و ضد انساني اسرائيل كه صحبت ميكند ميگويند ما با ايرانيها رفيقيم، ميگويند چرا رفيق هستيد، ميگويند، چون پادشاه اينها ما را از دست بابليها نجات داد. با اينكه ارتباط بين يهود و مسيحيت با جامعه ايران بود، ولي ايرانيها، زير بار هيچكدام از اديان الهي و غير الهي نرفتند.
اما قدرت اسلام آنقدر زياد بود و آنقدر با ويژگيهاي هويتي ايرانيان تطبيق داشت كه خودشان را تسليم اسلام كردند. آنهم كدام اسلام؟ اسلام ناب ولايي. تنها ديني كه توانسته از مرزهاي ايران بگذرد و وارد ايران بشود اسلام ناب است، كه سلسله مراتب ولايي را دربردارد.
اين نشان ميدهد ايرانيها اسلام را انتخاب كردهاند، و اسلام به آنها تحميل نشده است. بنابراين چرا نتوانيم خودمان يك فرهنگ جديد در مقابل غرب توليد كنيم. ما يك پشتوانه عظيم فرهنگسازي داريم كه اين پشتوانه اجازه نميدهد غرب بر ايران غلبه پيدا بكند، اجازه نميدهد كه غربيها فرهنگ ايران را از بين ببرند. پس ما قطعا شكست نخواهيم خورد.
اما گام بعدي و سؤال اصلي اين است كه چرا فرهنگ ايراني اسلامي بر فرهنگ غرب غلبه پيدا نميكند؟
اولين دليل به اين برميگردد كه ما در اين 100 سال ، تا كنون شرايط ذهني و سياسي، مبارزه را نداشتيم. گاهي حاكمان ايران با غربيها، همراه بودند، گاهي شرايط مرزهاي بينالملل ما طوري بوده كه ايران هميشه در محاصره دو قدرت بينالمللي بوده و ناچار شده از دست يك ابرقدرت به ديگري پناه ببرد. از دست شورويها به غرب پناه مي برده و يا از شر سرمايهداري به نظام كمونيستي گرايش پيدا مي كرده است.
امروز در ايران كه حكومت جمهوري اسلامي حاكم است، ديگر هيچ بهانهاي ندارد كه فرهنگسازي نكند. از طرف ديگر آن قدرتهاي بينالمللي كه در كنار مرزهاي ما بودند ديگر وجود ندارد، پس ميتوانيم با شرايط امروز يك نهضت فرهنگي و مبارزه را آغاز كنيم. اما اين مبارزه فرهنگي بايد از نهادهاي اصلي فرهنگساز، يعني خانواده، مدرسه، مسجد و دانشگاه آغاز بشود، خوب دقت كنيد، اين مبارزه ضمن پيچيدگي بسيار ساده هم هست. كانونهاي اصلي فرهنگسازي 5 – 6 تا بيشتر نيستند.
بايستي براي يك مبارزه فرهنگي برنامهريزي شود، دولت از يك طرف و نخبگان و جوانان جامعه از طرف ديگربايد براي مبارزه فرهنگي برنامهريزي كنند.
به نظر من نسل سوم انقلاب مهمترين دغدغهاش اين است كه آيا ميتواند در اين مبارزه فرهنگي ايران را بر غرب پيروز كند؟ در كوچه و خيابانهاي غربيها بايد حزب الله ي هاي واقعي و بسيجيهاي حقيقي موج بزنند.
در حوزه فرهنگ، بايد بانوان، پسران، دختران، زنان و مردان ايراني خودشان را آماده كنند تا به يك برنامه و استراتژي در رابطه با نهضت فرهنگي ايران اسلامي دست پيدا بكنند، اين مهمترين مسئله اي است كه نسل سوم بايد به آن پاسخ داده و براي آن برنامهريزي نمايد.
اتحاديه انجمنهاي اسلامي نهاد بسيار مقدسي است كه از زمان امام(ره) شكل گرفته و منشأ اثرات بسيار خوبي هم بوده است. امروز نياز است كه اين اتحاديه توجه جدي خودش را به مسئله نهضت فرهنگي معطوف كند و با شناخت كانونهاي مؤثر كه چند نمونه آن را ذكر كردم (مثل: خانواده، مدرسه، مسجدو دانشگاه) اين نهضت را آغاز كند.
براي نهضت فرهنگي نبايد معطل ديگري ماند. جمعهاي كوچك و بزرگ بايد دور هم جمع شوند ، برنامه ريزي نموده و اقدام كنند. پيروزي ما در جبهه فرهنگي هم نزديك است.
مسائل سياسي مهم است، اما مهمتر از مسائل سياسي امروز نياز ما به يك نهضت فرهنگي است و مخصوصاً دختر خانمهاي اين اتحاديه به نظر من بيش از آقا پسرها ميتوانند در آينده نهضت فرهنگي نقش داشته باشند. در كانونهاي خانه، مدرسه، دانشگاه و مسجد.
اگر در نهضت استقلال و آزادي عليه وابستگي و استبداد مردها جلوتر از زنان بودند، در نهضت فرهنگي زنها بايد طلايهدار و پرچمدار باشند.
لذا بعضي وقتها كه بحث ميكنند دوستان ميگويند: تعداد دختر خانمها در مدارس و دانشگاهها زيادتر شده است، و از اين واقعه احساس نگراني مي كنند. من ميگويم، اتفاقا اين علامت مثبتي است فقط بايد از آن درست بهره مند شد. چون پرچمدار نهضت فرهنگي بانوان هستند.
بنابراين دختر خانمهاي عضو اتحاديه انجمنهاي اسلامي بيش از پسرها ميتوانند نقش ايفا بكنند، اما فرهنگ بخشهاي مختلفي دارد، فرهنگ از معرفت شروع ميشود، يك بخشش اعتقادات است و بخش ديگر ارزش و اخلاق است، يك بخشي از فرهنگ، سنتها و آداب است، يك بخشي از فرهنگ مبارزه با تهاجمات است ، از مد لباس و ظاهر گرفته تا مسائل اعتقادي و فساد اخلاقي.
شما ميتوانيد در همه اينها نوآوري داشته باشيد، در مد لباس، اخلاق، معرفت و فرهنگ. يك فرهنگ بسازيد كه با كمك آن تمدن ايراني – اسلامي در جمهوري اسلامي شكل بگيرد، صنعت و كشاورزي و اقتصاد شكل بگيرد، اگر روح را نسازيد، اين جسم شكل نخواهد گرفت، لذا مسئله مبارزه فرهنگي بسيار مهم است و من اميدوارم كه خواهران ما در اتحاديه انجمنهاي اسلامي به اين مسئله توجه كنند، و درك نمايند ايفاي نقش آنها در اين برهه از زمان تا چه حد براي ادامه حيات هويت ايراني و اسلامي حياتي و سرنوشت ساز است.
به اميد پيروزي هويت ايراني مسلمان
واسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 | موضوع: تمدن اسلامی
|
نقدى بر چاپ دوم كتاب «برخورد فرهنگ ها» اثر برنارد لوئيس
گره كور رابطه جهان اسلام و غرب
رضا علوى
رابطه جهان اسلام و غرب به گره كورى مبدل شده است كه هر چه دو طرف بيشتر مى كشند كورتر مى شود. از زمان جنگ بين الملل اول كه امپراتورى عثمانى فرو ريخت هر سال اين روابط بغرنج تر و عداوت ها سهمگين تر شده است. اهالى جهان اسلام، از راست اسلامى تا چپ ماركسيست درد را در امپرياليسم غرب مى ديدند و غرب پس از قريب يكصد سال با تئورى برخورد تمدن ها در حقيقت اعلان جنگ به اين منطقه داده است. كسى راه حلى ندارد و به نظر مى رسد كه بايد به نقطه آغازين بازگشت و از نو طرحى ديگر ريخت. براى چنين كارى بدون شك اولين مرجعى كه بايد مورد مشورت قرار گيرد نوشته ها و انديشه هاى اسلام شناس بزرگ انگليسى تبار برنارد لوئيس است. برنارد لوئيس استاد سابق دانشگاه هاى لندن و پرينستون آمريكا عمرى را در مطالعه تاريخ جهان اسلام و به خصوص امپراتورى عثمانى صرف كرده و از نادر علماى غربى است كه دانش عميق آن منطقه از جهان را با تفكر در باب مسائل آن با جهان غرب در آميخته است. نوشته هاى او نه تنها زواياى تازه اى در روابط اين دو جهان با هم روشن مى كند بلكه شيوه روان قلم او و سهولت مطالعه آنها خواندن آنها را از تحقيق ملال آور به لذتى وافر بدل مى كند. بسيارى از كارهاى او به فارسى ترجمه شده اند ولى اكثر كارهاى او قطورند كه ممكن است از حوصله علاقه مندان بيرون باشد. خوشبختانه يكى از آنها به نام «برخورد فرهنگ ها» اخيراً به چاپ دوم رسيده است و مزه اى از علم و روشن انديشى اين دانشمند بزرگ را با زبانى روان و ساده و حجمى اندك در اختيار ما قرار مى دهد. خواندن اين كتاب كوتاه كافى است كه افقى نو در رابطه جهان اسلام و غرب بر او بگشايد. بدون شك تمام افكار او را در اين نوشته نمى توان يافت ولى در همين كار كوتاه هم او ريشه هاى اين رابطه را مورد بررسى قرار مى دهد و آن را در متن بزرگتر تاريخ تمدن جهان ترسيم مى كند. به گفته او تضاد اين دو تمدن، برخلاف تصور عمومى، از سوى جهل نيست، بلكه اين دو تمدن يكديگر را خوب مى شناختند و زبان فرهنگى و تمدنى آنها در حقيقت مشترك بود. لوئيس حتى يك قدم فراتر رفته و اين دو را فرزندان دوقلوى يك تمدن مادر مى شناسد كه ناگاه به جان هم افتادند و اين نزاع هنوز به انجام نرسيده است. به طور مثال اگر رابطه غرب را با تمدن هاى چينى و هند بنگريم مى بينيم كه قرن ها رابطه تمدنى با يكديگر نداشتند و قرن ها در جهل كامل از يكديگر ادامه حيات مى دادند. ولى با جهان اسلام چنين نبود. اسلام در عربستان تولد يافت. مصر، سوريه و امپراتورى بيزانس همه مسيحى بودند كه در اندك زمان در دامن ارتش هاى اسلامى افتادند و از سوى ديگر غرب اروپا يعنى اسپانيا را تسخير كرده، وارد فرانسه هم شدند. از اين رو جوهر حس غربى در قبال جهان اسلام از اول نه تنها برخورد دو نظام دينى يا ولع تجارى بلكه ترس بود كه تا قرن ها پس از قرن هفدهم كه نيروهاى عثمانى پشت دروازه هاى وين رسيدند به قوت خود باقى ماند. اين برخوردهاى قرون وسطى همگى مخرب نبود. در اين دوران تمدن اسلامى در دورانى كه تمدن غرب در قعر ظلمت به سر مى برد به اوج شكوفايى خود رسيد و مخزن ساير تمدن هاى بزرگ مانند تمدن يونانى و ايرانى و جنبه هايى از تمدن هندى شد. در اين برخورد بود كه ميراث اين تمدن ها به غرب انتقال يافت و فصل نوينى از تجربه تمدنى بشر آغاز شد. نكته ظريف پروفسور لوئيس آنكه در تقسيم بندى تاريخ غرب بايد تجديدنظر كرد. آنجا را كه امروز تاريخ غرب است سه قسمت مى كند _ قديم، قرون وسطى و جديد _ بايد گفت قديم _ دوران اسلامى و تاريخ جديد. چنين تقسيم بندى اى سير تحول تمدن در غرب(شامل جهان اسلام) را روشن تر مى كند. توجه به خصوص لوئيس در اين كتاب به سال ۱۴۹۲ است. در اين سال كه به خاطر كشف آمريكا به وسيله كريستف كلمب مشهور است در عين حال سالى است كه غرناطه يا گرانادا در اسپانيا به دست مسيحيان فتح شد و مسلمانان و يهوديان از آنجا اخراج شدند. اين سال، سال شكست اسلام در برابر غرب مسيحى نيست چه سربازان عثمانى در شرق اروپا همچنان شرق اروپا را مورد تهديد داشتند و هنوز قرن ها تا آغاز سقوط امپراتورى هاى اسلامى مانده بود. ولى در اين دوران است كه شايد بتوان گفت نيروهاى دو تمدن به نوعى به تعادل مى رسند بدان معنى كه غرب همپاى جهان اسلام مى شود و جهش خود را آغاز مى كند. در اين دوران است كه در غرب صنعت چاپ اختراع مى شود و باروت به عنوان سلاحى مخرب وارد كارزار جنگ مى شود، هر دوى اين اختراعات حاصل اكتشافات نوين است كه اين بار از چين به غرب به ارمغان مى آيد. تا اين مرحله خواننده حسى از علل شكوفايى اسلام و عقب افتادگى غرب به دست آورده است. در دوران شكوفايى، جهان اسلام را عالمى باز به روى ديگر تمدن ها مى بينيم كه از تمدن يونان، هند و ايران و ساير تمدن هاى بومى خاورميانه بهره مى برد و از ميانشان تمدن بزرگ و جديدى كه تمدن اسلامى مى ناميم مى سازد. در همان دوران يعنى قرون ظلمت۱ اروپا جهانى بسته، كوته بين و متعصب است كه درون صومعه هاى خود به طرد ديگران مى پردازد. جنگ هاى صليبى آغازى است در باز شدن چشمان غربيان كه به تدريج نه تنها به گنجينه هاى تمدن يونان از طريق اسلام دست مى يابند، بلكه به تدريج به اكتشاف جهان و كره زمين مى پردازند. در حالى كه آنان دروازه هاى خود را باز مى كنند جهان اسلام دروازه هاى خود را مى بندد. به طور مثال هنگامى كه صنعت چاپ اختراع مى شود و آغاز تحول ريشه اى در تمدن غرب مى شود، سلطان عثمانى آن را در قلمرو خود ممنوع مى دارد. به يهوديان اجازه چاپ مى دهد به شرطى كه فقط به عبرى و نه به عربى يا تركى مطلب منتشر كنند. بدين ترتيب بود كه اولين كتاب به خط عربى در سال ۱۵۱۴ در ايتاليا چاپ شد و متن آن كتاب دعاى مسيحيان بود. اجازه چاپ كتب عربى و تركى در امپراتورى عثمانى فقط دو قرن بعد در سال ۱۷۲۷ داده شد. چاپ قرآن و كتب تفسير و شرع مقدس همچنان ممنوع ماند ولى فصل جديدى در تاريخ فكرى جهان اسلام شروع شده بود. به علاوه در حالى كه كاشفان غربى به اقصى نقاط دنيا به كاوش مى پردازند جهان اسلام جزيى ترين علاقه اى به آموختن خارج از محيط خود نشان نمى دهد. جالب است كه فقط يك كار آن هم در باب تاريخ فرانسه در قرن شانزدهم چاپ مى شود (به دستور صدراعظم) و پس از آن به مدت دو قرن ديگر خبرى نيست و جهان ما در جهان مطلق از جهان بيرون فرو مى رود. ۱۴۹۲ آغاز سقوط تمدن اسلامى نيست و پس از آن سه امپراتورى بزرگ اسلامى بروز مى كنند (عثمانيه _ صفويه ،۱۵۰۱ تيموريان هند ۱۵۲۶) ولى رنسانس اروپا آغاز شده و حدود دو قرن بعد جهان اسلام در هم شكسته است. در چنين تجزيه و تحليلى شايد بتوان يك قدم فراتر رفت و جهان را در حيطه سه تمدن بزرگ منطقه اى ديد: تمدن چين، تمدن هند و تمدن توحيدى در غرب كه به دو شق بزرگ اسلامى و مسيحى تقسيم شده است. اختلاف جهان اسلامى و مسيحى بدون شك فراتر از مسائل فرهنگى است. گرچه جهان اسلام در دوران شكوفايى خود به اكتشافات فوق العاده در علوم و طب دست يافت اين اكتشافات و اختراعات هيچ گاه به تحولى در نحوه توليد اقتصادى منجر نشد و اسلام قرن نوزدهم با اسلام هزار سال قبل از آن تغيير اساسى از اين نظر نشان نمى دهد. تحرك اقتصادى و اجتماعى همچنان راكد ماند تا امپراتورى هاى عثمانيه و قاجار به خاك سياه نشستند، به عكس اكتشافات و اختراعات در غرب جهانى نو ساخت كه ريشه هاى فرهنگى آن را هم جهتى ديگر داد فرهنگ جديد علم مدار _ نه دين مدار _ بود و لبه تيز جهان بينى خود را همانقدر عليه مسيحيت گماشت كه امروز مسلمانان خيال مى كنند عليه اسلام در كار است. نبرد امروز جهان نبرد بين مسيحيت و اسلام نيست (جنگ هاى صد ساله دينى بين كاتوليك ها و پروتستان ها نزاع مسلمان و مسيحى را به فراموشى انداخت) بلكه نزاع تمدن جديد تكنولوژيك با تمدنى است كه هنوز هم وارد تاريخ جديد نشده است. از اين رو پروفسور لوئيس آغاز آن را در انقلاب فرانسه مى بيند كه با شعارهاى آزادى، برابرى و همبستگى وارد صحنه شد. به گفته ايشان پيام اصلى اسلام با برابرى (بين مسلمان) و همبستگى مسئله نداشت و با برابرى ها بعدها به بدنه جوامع اسلامى وارد شد. با وجود اين جهان اسلام يا هيات حاكمه اسلام از اين تمدن نوخاسته احساس تهديد كرده و بايد گفت كه جمعى ديگر كه بعدها به نام روشنفكران در جهان اسلام مطرح شدند از آنها استقبال كردند. از اينجاست كه بسيارى از «امپرياليسم غربى» امپرياليسمى به دعوت بوميان اهل خاورميانه بود كه بعدها در بسيارى از اين ممالك به قدرت رسيدند. غربى شدن مدت ها در خاورميانه مد روز بود و فقط به تدريج تغيير جهت داد و به شكل ضدغربى آن درآمد.
|
|
| واقعيت آن است كه جهان مسيحى غرب در جهانى با ريشه هاى شهرنشينى رشد كرد در حالى كه جهان اسلامى هيچ گاه از شر تسلط نظام هاى ايلى خلاص نشد. گرچه برنارد لوئيس تمدن اسلامى را در كارى ديگر تمدنى شهرى مى خواند ولى واقعيت آن است كه تمام شهرهاى اسلامى بالاخره تحت سلطه ايل قرار گرفتند و ايلات _ حتى پس از قرن ها سرورى و حكومت _ خوداستبدادى و سلطه جويى بر مردمان سكنا يافته خود را از دست ندادند. استبداد، زورگويى، نظامى گرى مادر بى قانونى است و بى قانونى دشمن اول نوآورى و سرمايه گذارى و آغاز سرخوردگى مسلمانان جهان شد و هست. در قرن بيستم ايلات در جهان اسلام رو به افول رفته اند. باشد كه با گسترش شهرنشينى سنت شهروندى هم در ميان ما آغاز شود و شايد كه اميد براى آينده در مقابل غرب داشته باشيم. پروفسور لوئيس گزينه آخر جهان اسلام را بين اسلام و دموكراسى مى بيند. در حالى كه برخورد نهايى به نظر نگارنده اين سطور بين تمدنى علمى است كه به نام تمدن جديد شناخته شده است و تمدنى قرون وسطايى كه بر پايه تقسيم انسان ها به خواص و عوام قرار دارد و به غلط تمدن اسلامى خوانده مى شود. تجدد را در مقابل اسلام قرار دادن منشاء همان گره كورى است كه در آغاز مقاله به آن عطف كرديم. پى نوشت: ۱- عطف است به قرون پنجم بعد از سقوط روم تا قرن دهم يا آغاز جنگ هاى صليبى
| |
|
|
|
درباره كتاب «مبانى روان شناختى جنسيت»
آيا جنسيت امرى روانى است
روح الله حاتمى
در «مبانى روان شناختى جنسيت» ابتدا تاريخ و توسعه مطالعات زنان در روان شناسى طرح و سپس از نحله هاى مختلف فمينيسم مثل ليبرال، سوسيال و غيره بحث مى شود. در روان شناسى جديد اين ويلهلم وونت (Wundet Wilhelm) بود كه ناخواسته مبحث جنس را وارد روانشناسى كرد. او بر آن بود كه فعاليت هاى ذهن از تفاوت هاى فردى مثل «جنس» متاثر نيست. زهره خسروى در فصل دوم، رشد و جنسيت، به بررسى مفاهيم اساسى نظريه فرويد و ارتباط آن با زنان مى پردازد و سپس به چند نظريه مثل نظريه شناختى و نظريه طرح واره جنسيتى در مورد رابطه رشد با جنسيت پرداخته مى شود. در فصل جنسيت و توانايى هاى شناختى، خسروى ابراز مى دارد كه برترى زنان در توانايى هاى شناختى در قدرت شهودى و در انتقال و دريافت نشانه هاى غيركلامى از نظر آزمون ها، بررسى ها و مطالعات امرى محرز است. خسروى در فصل بعد به رابطه جنسيت با استرس مى پردازد. روانشناسان به اين رسيده اند كه تفاوت هاى پيكرشناسانه (جنسى) به خودى خود منبع تنش و استرس هاى روانى نيستند بلكه اين جامعه است كه «به دليل واگذارى نقش هاى متفاوت به زنان و مردان در آنان تنش هاى متفاوتى را از حيث كمى و كيفى ايجاد مى كند.» (ص ۶۸) فقر و خشونت عليه زنان از عوامل اصلى استرس هاى روانى آنان است، همچنين اين طبقه (يعنى زنان) به علت فقدان و يا كمبود «روابط حمايت برانگيز اجتماعى، وابستگى كمتر به روابط و منابع پولى و قدرت پدرسالارى» معمولاً نمى توانند اثرات ناشى از استرس را كاهش دهند و سلامتى به نگرانى عمده زنان تبديل مى شود. در مجموع زنان از انواع اضطراب ها بيشتر رنج مى برند و در مورد مواد روان گردان مردها بيشتر مصرف مى كنند. خيالات و انحرافات جنسى در مردان و اختلال در زمينه تمايلات جنسى ارگاسم در زنان بيشتر ديده مى شود. ارگاسم [...] اين اختلال از آن رو در زنان نرخ بيشترى دارد كه مردان چون قدرت بيشترى دارند در روابط جنسى با زنان براى لذت زنان اهميتى قايل نيستند و ريشه اكثر افسردگى هاى زنان در جنسيت است يعنى در تعريف نقش هاى زنانه كه نظام ارزشى جامعه آنها را درونى زنان مى كند و ريشه هاى بيولوژيك ندارند. مولف در بخش درمان و جنسيت پس از بررسى شيوه هاى روان درمانى همچون روانكاوى، نظريه گشتالت، شناخت اجتماعى و... شيوه درمان فمينيستى را بررسى مى كند. در اين شيوه درمان گر از سنت برترى درمان گر بر بيمار فاصله مى گيرد و با بيمار صميمانه به گفت و گو مى نشيند. در اين روش ريشه مشكلات شخصى با استفاده از شعار «شخصى سياست» به مناسبات قدرت حاكم بر جامعه پدرسالار ارجاع مى شود. خانم زهره خسروى در فصل جنسيت و سلامت جسمانى به اين امر مى پردازد كه زنان به رغم اينكه از مردان كلاً بيشتر عمر مى كنند نرخ شيوع بيمارى در ميان آنان بيشتر است. بيمارى هاى قلبى (۲۵ درصد)، سرطان، بيمارى هاى مربوط به اعضاى تناسلى مثل آماس رحم و... از علل عمده اى است كه به مرگ زنان منجر مى شوند. در زمينه سلامتى هم «بعضى از اختلالاتى كه در زنان وجود دارد و ورزش مى تواند باعث پيشگيرى يا درمان آن باشد عبارتند از: سندرم [...] قاعدگى، دردهاى استخوانى و مشكلات مربوط به يائسگى.» (ص ۱۴۹) ولى متاسفانه زنان براى فعاليت هاى جسمانى خود با موانع زيادى روبه رو هستند از جمله مى توان به تفكرات سنتى در مورد آنان و اينكه گفته مى شود اگر زنان به برخى ورزش ها همچون فوتبال و يا كشتى رو آورند زشت است، اشاره كرد. موانع ساختارى همچون نداشتن پول، فقدان فرصت، خجالت، داشتن تصور نادرست از اندام زنانه و ترس از خشونت از ديگر عوامل كمتر روآوردن زنان به فعاليت هاى تربيت بدنى است. در مورد هيجان «نتايج نشان مى دهند كه زنان در قياس با مردان از هيجان پذيرى بالايى برخوردارند، اما در زمينه بروز هيجان هايى از قبيل خوشحالى، غمگينى، ترس و تعجب با موانع چندى مواجه هستند. به علت تصورات قالبى كه در مورد زنان وجود دارد عصبانيت كمتر در آنها نمود مى يابد. از سوى ديگر مردان در نشان دادن بعضى از هيجانات خود از قبيل ترس، غم و شادى، از سوى جامعه سرزنش مى شوند» (همان، ص ۱۶۸) در بروز پرخاشگرى، تفاوت ميان مردان و زنان جنسيتى است و ريشه هاى پيكرشناسانه ندارد. در واقع كودكان دختر و پسر به اندازه هم پرخاشگرند و طى جامعه پذيرى و پذيرش نقش هاى جنسيتى نرخ پرخاشگرى ميان زنان و مردان تغيير مى كند. در زمينه ارتباط هم زنان از طريق شراكت در احساسات و مردان از طريق شراكت در كارها، روابط دوستانه ايجاد مى كنند و اين مسئله منجر به اين درگيرى ذهنى در مردان مى شود كه «شايد شيوه ارتباطى آنها داراى نقص و كاستى است زيرا آنها درمى يابند كه نمى توانند صميميت هاى هيجانى خود را آن گونه كه زنان نشان مى دهند نشان دهند.» (ص، ۱۹۶) و مردان ناتوان از ايجاد روابط صميمانه هستند. در روابط خانوادگى زنان طبقه كارگر از آن رو كه مجبور به كار براى پول هستند به وسيله دستمزدى كه به دست مى آورند داراى قدرت بيشترى شده و كمتر از زنان طبقه متوسط به كارهاى خانه مى پردازند، هرچند زنانى كه داراى نقش هاى بالاى مديريتى هستند ممكن است كمتر به كار خانه بپردازند. در فصل جنسيت و آموزش مولف اين بحث را طرح مى كند كه نظام هاى آموزشى مدرن نقش هاى كليشه اى و سنتى جنسيتى را بازتوليد مى كنند. معلمان زن و مرد به دختران مى آموزند كه در آينده بايد نقش مادر- پرستارى را بازى كنند و به پسران القا مى كنند كه بايد به شغل هايى روآورند كه درآمد خانواده اى كه آنان تشكيل مى دهند را تامين كند. تجديدنظر نكردن در تقسيم بندى هاى سنتى وظايف خانه و تبعات آن (ترك كار، كار نيمه وقت، اشتغال به كارهاى خاص و... ) مانع قدرتمند شدن زنان در عرصه اجتماع و امور اقتصادى مى شود و در برابر ترفيع شغلى آنان سد ايجاد مى كند و اين مسئله به سلامت روان زنان آسيب وارد مى كند. تحقيقات نشان مى دهد زنان شاغل از زنان بيكار كمتر افسرده مى شوند و سطح تحصيلات هم در كاهش افسردگى تاثير دارد. فصل پايانى اين كتاب هم جرم و جنسيت نامگذارى شده است. براساس تاليف زهره خسروى مردان از زنان در كل مجرم تر هستند و در مورد جرايم سنگين اين نسبت هفت به يك است. جرم هاى زنان بيشتر دزدى و روسپى گرى است و پسران جوان بسيار بيشتر از دختران جوان مرتكب جرم مى شوند. زمينه هاى پيكرشناسانه اين تفاوت را در كروموزوم Y كه گمان مى رود پرخاشگرى بدان وابسته است و همچنين در هورمون مردانه تستوسترون مى توان يافت اما زمينه هاى اجتماعى- جنسيتى اين تفاوت نرخ جرم در زنان و مردان بسيارند. از جمله اينكه «زنان براى رسيدن به اهدافى همچون موفقيت هاى مالى و شغلى اجتماعى نشده اند [...] تبعيض را كمتر احساس مى كنند در نتيجه كمتر منحرف مى شوند.» (همان، ص ۲۷۷) در همين زمينه جنسيتى، دختران محافظه كار و مطيع مى شوند و مى پذيرند كه محدوديت ها را بپذيرند و همچنين نظارت خانواده ها بر دختران زياد است. به نظر فيمينيست ها كه به چپ گرايش دارند نظام سلطه سرمايه دارى كه آن روى سكه پدرسالارى است با كنترل و تسلط بر زنان آنان را ضعيف نگه داشته و در نتيجه احتمال ارتكاب جرم در آنان را كاهش مى دهد. در توضيح تفاوت هاى جنسى در ميزان و نوع ارتكاب جرم «توجه به تفاوت هاى بيولوژيك [...] و نظام هاى سياسى اجتماعى حاكم بر جوامع ضرورى است.» (همان، ص ۲۸۲)
| |
|
|
|
يادداشت كتاب
مديريت مطبوعات به روايت يك مدير مطبوعاتى
شرق: در واپسين سال هاى رياست جمهورى سيدمحمد خاتمى (به عبارت بهتر در سه سال آخر) سكان سياستگزارى مطبوعاتى كشور را سيدمحمد صحفى در دست داشت. مسئوليت معاونت مطبوعاتى وزارت ارشاد در چنين دورانى از آن رو حايزاهميت است كه عصر خاتمى به نوعى با عصر فراگيرى و نفوذ مطبوعات مستقل هم رديف است. نشانه اين مسئله آنكه: اگر بخواهيم نمادى از هشت سال رياست جمهورى خاتمى به خاطر آوريم اين نماد روزنامه هاى جنجالى و صف هاى طويل خريد روزنامه مقابل كيوسك ها است. صحفى البته در آن سال هاى اوج شكوه و جلوه گرى مطبوعات مسئوليتى در اين امور نداشت اما دوران تصدى گرى او بر امور مطبوعات دوران تثبيت وضع تازه اى بود كه به يمن دولت خاتمى جامعه ايرانى داشت تجربه مى كرد. صحفى در پيش گفتار كتابش ورود به وزارت ارشاد مسجدجامعى را اين گونه توصيف مى كند: «هنگامى كه برادر بزرگوار احمد مسجدجامعى وزير فرهيخته فرهنگ و ارشاد اسلامى پيشنهاد مسئوليت معاونت امور مطبوعاتى و تبليغاتى را به من داد، بيش از يك سال بود كه از فضاى درگيرى هاى سياسى، مديريتى در ستاد وزارت نفت به پژوهشگاه صنعت نفت واقع در جنوبى ترين نقطه تهران در همسايگى پالايشگاه تهران و به گوشه اى دنج پناه برده بودم. در آن هنگام مسئوليتى علمى و تحقيقاتى در حد رياست يك پژوهشكده كوچك به نام «مركز مطالعات و تحقيقات انرژى» را برعهده داشتم. همه چيز به خوبى و در آرامش مى گذشت. طرح ها و پروژه هاى تحقيقاتى مربوط به بهينه سازى مصرف انرژى در كارخانجات، پالايشگاه ها و مراكز صنعتى يكى پس از ديگرى به اجرا درمى آمد و در كنار مطالعات علمى، طرح هاى جديد مربوط به يافتن راهكار براى بزرگترين معضل اقتصادى كشور يعنى مصرف غيرمنطقى و افزايش تصاعدى سوخت خودروها كليد خورده بود و قراردادهاى خوبى براى پيشبرد اين ماموريت با شركت هاى داخل و خارج از صنعت نفت منعقد شده بود. مسجدجامعى را از دوره دوم خدمتم در ارشاد (دوران وزارت آقاى خاتمى) مى شناختم. آن هنگام كه به مدت هفت سال مديركل مركز هنرهاى تجسمى اين وزارت بودم و رياست موزه هنرهاى معاصر تهران را برعهده داشتم و با پشتيبانى هاى جدى و صميمانه مهندس ابوالقاسم خوش رو دوست دوران نوجوانى و معاون امور هنرى چند وزير جنجالى ارشاد (آقايان خاتمى، لاريجانى و ميرسليم) فعاليت هايى را براى رونق هنرهاى تجسمى به انجام رساندم. ساماندهى دوسالانه هاى تخصصى هنرهاى تجسمى، همايش ها، كنفرانس ها و برگزارى جشنواره هاى متعدد داخلى و خارجى از آن جمله اند. در آن ديدار وزير ارشاد دوره دوم دولت سيدمحمد خاتمى را بسيار خسته و تحت فشار يافتم. با وجود آنكه عقل سليم عافيت طلبى و گوشه گيرى در «دوران فتنه» را توصيه مى كرد اما نگاه هاى مسجدجامعى و مشورت چند دوست صميمى مطلب ديگرى مى گفت. بنابراين قبل از آنكه مهندس زنگنه وزير نفت، موافقت رسمى خود را براى ماموريت دوباره ام از وزارت نفت به ارشاد اعلام كند، خبر انتصاب من از رسانه ملى پخش شد و فرداى آن روز (۱۵ مهر ۱۳۸۱) روزنامه هاى سراسرى درحالى خبر انتصاب سيدمحمد صحفى به سمت معاونت امور مطبوعاتى و تبليغاتى وزارت ارشاد را منتشر كردند كه جمعى از مديران مسئول مطبوعات تا آن زمان حتى نام مرا نشنيده بودند. چنين بود كه در نيمه مهرماه ۱۳۸۱ به ناگاه از پژوهشگاه صنعت نفت به ميدان بهارستان پرتاب شدم.» اما در كتابى كه به تازگى انتشارات روزنه از صحفى منتشر كرده مجموعه اى از نظرات او درخصوص مديريت مطبوعاتى را مى توان خواند. كتاب او در واقع گزارشى است از ايده پردازى هاى نوين، نكته سنجى و نيازسنجى هاى تازه، ضرورت هاى شكل گرفته بر بستر تحولات اجتماعى و نيز الزامات تغيير نگرش و تحولات ساختارى. اين كتاب در هفت فصل همراه با پيوست هايى مفصل منتشر شده است. عناوين فصول كتاب به اين قرار است: ۱- مطبوعات ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى تاكنون ۲- الزامات توسعه مطبوعات ۳- بيانيه رسالت و ماموريت ۴- سياست هاى اجرايى توسعه مطبوعات ۵- سال ،۸۱ برنامه ريزى در خلأ ۶- سال ،۸۲ طرح هاى نو در بحران ۷- سال ،۸۳ آرامش قبل از توفان در بخش پيوست هاى كتاب نيز مطالبى از اين قبيل آمده است: - نگاهى آمارى به وضعيت صدور مجوز مطبوعات - آيين نامه صدور مجوز تاسيس، حدود فعاليت و نظارت بر خبرگزارى هاى دولتى - پيش نويس لايحه قانونى شوراى مطبوعات - پيش نويس سند «توسعه مطبوعات» - دستورالعمل نحوه حمايت از مطبوعات - آيين نامه ضوابط صدور پروانه فعاليت و نظارت بر آموزشگاه هاى آزاد روزنامه نگارى و ...
| |

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 | موضوع: تمدن اسلامی